زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 2 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

دوست عزیز که پرسیدی چطوری مامان شدی..!

یه دوستی نظر خصوصی گذاشته بود و پرسیده بود چطوری مامان شدی برا نظر خصوصی نمیشه جوای ارسال کرد به ادرس وبلاگت هم رفتم  هیچ پستی نبود که من نظری بزارم  گفتی وبلاگمو خوندی ..! من نوشتم چطوری مامان شدم اول اینکه بگم من  تمام وبلاگم در مورد روش بارداریم بوده اما در یک جمله خلاصه 40 روز بعد از ا یو ای منفی یه هویی بیبیچکم + شد زمانی که من کلا بیخیال همه چی شده بودم یعنی طبیعی باردار شدم http://saba_banoo.niniweblog.com/post228.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post233.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php تو این 4 تا پست تقریبا مشخصه که چی ش...
3 خرداد 1394

اخرين سونو گرافي

  نگرات شدم چند روز اختلاف بين سونو گرافي ها ايجاد شده وزنتم از اون كه فكر ميكردم كمتره اب دورت خيلي كم شده براي همين كه حركاتت به نظرم زياد مياد  ...
2 خرداد 1394

منو و اميد و برديا با گنبد امام رضا

  اولاي بارداريم يه شب خواب ديدم يه نفر اومد و بهم گفت بچت پسره و شب تولد حضرت عباس دنيا مياد امروز تولد  حضرت عباسه  صبح به اميد گفتم دلم ميخواد حرمو ببينم گفت العان موقعيت نيست بريم داخل خيلي خسته بود ولي منو دور حرم گردوند منم برا ماماني گروه عكس فرستادم و از همونجا دعاىكردم ايشالا شب ميرم حرم و از پشت پنجره فولاد زيارت ميكنم باشه كه قسمت شماىي باشه كه وبلاگم رو دنبال ميكنيد ...
2 خرداد 1394

٢ روز به تولد

گل مامان سلام من نصف شب يه هو دلم كله پاچه خواست بابايي هم جان بركف سر كار بود زنگ زد گفت ميام دنبالت بريم بخوريم رفتيم سه نفري كله پاچه رو زديم بر بدن من دو تا زبون خوردمممممم بابات ميگفت من سيرشدم تو چطور خوردي گفتم اون يكي مال برديا بود خيلي چسبيد و تو هم كلي كيف كردي دو تا هم نوشابه خوردمممممم يكي تو يكي من ...
2 خرداد 1394

٣ روز به تولد

امروز جمعه بود بابايي موند پيش منو بيرون نرفت از صبح خونه رو مرتب كرديم و وسايل لازم رو برداشتيم كه بريم خونه مامان وجي اخرين عكس رو تو خونه گرفتيم البته يه عكسم قبل بيمارستان ميگيرم بعدم با بابا رفتيم پارك ملت پياده روي  كه من يه هو قندم افتاد صعف كردم سريع رفتيم مغازه بابايي شير و شيرني و اب پرتغال خريد براي منو و شما منم تند نتد خوردم تو هم هي تكون خوردي و دلبري كردي نفس من... ...
2 خرداد 1394

٤ روز به تولد

سلام پسر قشنگم امروز روز پر كاري بودكيف بابايي كه گم شده بود پيدا شد زندايي فرييا هم با عرشيا اومدن خونه ما زندايي موهاي منو كوتاه كرد رنگ كرد اصلاح كردم خودمو خوشكل كردم كه ميخوايم همو ببينيم مرتب و تميز باشم گل من  بابايي هم شب زود اومد خونه و  كباب درست كردم و باهم خورديم            
2 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد